تبليغاتX
مسافرخانه اتفاق
رسیده ام من و نوبتم به آخر خط
و او نيامد

 

 

كه ببيند که چه حالی دارم

يك

 

يك جام پر از شراب دستت باشد

تا حال من خراب دستت باشد

اين چند هزارمين شب بيداري است ؟!

اي عشق فقط حساب دستت باشد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

مسافرخانه اتفاق تا ...... نیاید تعطیل است

 

همه اینها برای توست

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم
 
برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی
 
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 
 

مسافرخانه اتفاق تا اطلاع ثانوی  تعطیل شد

 

اگر بیایی دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت و قاب عکس اتاقم را به پستوی زمان خواهم برد . بودنت را باور خواهم کرد و اجازه ورود هیچ نگاهی را به رویاهایم نخواهم داد ، این را قول می دهم ....!اگر بیایی.............

 

خدا دارد چه چیزی بر سرم می آورد مهندس ؟

هوای عید با خود بوی غم می آورد مهندس !

 

مرا بی شعر در ذهنت مجسم کن نمی خندی ؟

تو وقتی نیستی این مرد کم می آورد مهندس !

 

شب ِ بی شعر، چای ِ سرد ، عید ِ تلخ ، راه ِ دور

بد ِ تقدیر دارد پشت هم می آورد مهندس !

 

به جان تو ملالی نیست غیر از نیستی پیشم

و این که غصه فکر دم به دم می آورد مهندس !

 

کجای زندگی لنگ است وقتی من نمی خوانم

جهان چیزی مگر بی شعر کم می آورد مهندس؟

 

تو را مشغول بودم قوری چینی خودش را کشت

دوباره زهر جای چای دم می آورد مهندس

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

حالا تو نیستی ....

 

باید کمک کنی کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

 

نه راه پیش مانده برایم ، نه راه پس

پل های امن پشت سرم را شکسته اند

 

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

 

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور و برم را شکسته اند

 

گُل های قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه در سفرم را شکسته اند

 

حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو

با سنگ حرف مفت سرم را شکسته اند

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

حرفت قبول .... !

 

حرفت قبول ، لایق خوبی نبوده ام

وقتی بدم ، موافق خوبی نبوده ام

 

عذرای پاک دامن اشعار آبی ام

من را ببخش ، وامق خوبی نبوده ام

 

فهمیدی این که خنده ی تلخم تصنعی است؟

اَلحَق که من منافق خوبی نبوده ام !

 

هر چه نگاه می کنم این روزها به خویش

جز شانه های هق هق ِ خوبی نبوده ام

 

این بادها به کهنگی ام طعنه می زنند

من بادبان قایق خوبی نبوده ام

 

من هیچ وقت شاعر خوبی نمی شوم !

من هیچ وقت خالق خوبی نبوده ام !

 

فهمیدم این که فلسفه ی من شکستن است

هرگز دچار منطق خوبی نبوده ام

 

حرفت قبول ، هرچه که گفتی قبول ، آه

اما نگو که عاشق خوبی نبوده ام !

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

خاتون .... !

 

خاتون ! خودم کتیبه ای از آهم ، دیگر ز تو ملال نمی خواهم

حرفی بزن سکوت تو پیرم کرد ، من وازه های لال نمی خواهم

 

تردیدی آن چنان که تو می دانی ، مثل خوره به جان من افتاده ست

چیزی بگو که دلخوشی ام باشد ، تقدیر و احتمال نمی خواهم

 

با این چنین تبسم کمرنگی ، برگشتنت قشنگ نخواهد بود

سیب آن زمان که سرخ شود سیب است ، من هدیه های کال نمی خواهم

 

روزی دلت گرفت و گمان کردی ، وقتش رسیده است که برگردی

پای همان درخت اساطیری ، تقویم ماه و سال نمی خواهم

 

من دلخوشم به این که کنار تو ، یک عمر آشنای قفس باشم

پرواز را ز یاد نخواهم برد ، اما دوباره بال نمی خواهم

 

آری ، اگر به خویش قبولاندم ، تو رفته ای و باز نخواهی گشت

دل می دهم به هر چه که باداباد ! از مرگ هم مجال نمی خواهم ....

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

روزگار ما بد نیست .... !

 

و زندگی به مذاق گل شما بد نیست!

پرنده حال و هوایش که در هوا بد نیست

 

برای من که در این شهر بی کس و کارم

دوباره خلوت شب های روستا بد نیست!

 

شما بهار ، شما گل ، به دامنت داری

برایتان ، گذر کُند روزها ، بد نیست!

 

سری به کلبه نمناک من بزن ، خوب است

برای تجربه و درک تنگنا بد نیست

 

گرسنه ؛ عشق نمی فهمد و نمی داند

چه چیز ، پیش خدا خوب نیست یا بد نیست

 

چرا به حال خودم گریه ام نمی گیرد ؟

برای گریه هوای دلم چرا بد نیست !؟

 

دو تکه نان و نفس های از سر اجبار

تو باورت نشود ! روزگار ما بد نیست !!

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

دروغ بود .... !


گفتند طی شده است زمستان ، دروغ بود !
گنجشکهای مرده ! بهاران دروغ بود

 

از ارتفاع خشک درختان ، کلاغ ها
فریاد می کشند که باران دروغ بود

 

گمراه اگر شدیم به تدبیر خود شدیم
اینها که بسته ایم به شیطان دروغ بود !

 

یا ما نهال خرم خلقت نبوده ایم
یا وعده های شوکت انسان دروغ بود

 

گردی که داشت دامن صحرا ، فرو نشست
یعنی دروغ بود سواران ، دروغ بود !

 

بیهوده انتظار تهمتن چه می کشید ؟!
افسانه بود رستم دستان ! .... دروغ بود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

هر روز سراغ دردسر می گردم

با عشق به دنبال خطر می گردم

گفتی که برو ، چشم ، ولی چون خورشید

شب می روم و سپیده بر می گردم

 

 

 

یک بار ، نه صد بار ، نه هر بار نفهمید

انگار نه انگار... نه ! انگار نفهمید

فریاد زدم ، داد زدم ، دوستتان دا...

یک عمر به در گفتم و دیوار نفهمید

 

 

 

هی پیچ زدم طناب را در مشتم

هی شعر پرید از سرانگشتم

هر چندکلنجار ... نه ! بی فایده بود

دیروز غروب من خودم را کشتم

 

افسوس به دام بندگی افتادیم

در تاب و تب دوندگی افتادیم

یک عمر به این گمان که شاعر هستیم

از خواب و خوراک و زندگی افتادیم

 

 

 

انگار که در سرم تکاپویی هست

آشفتگی و شور و هیاهویی هست

چندی است که سخت از خودم می ترسم

در جیب کتم همیشه چاقویی هست

( جلیل صفر بیگی )

 

 

آن چشم نجیب تا ابد خیس کجاست ؟

عصیان گر  بی گناه پردیس کجاست ؟

دیری است دل خدا برایش تنگ است

آدم تو بگو حضرت ابلیس کجاست ؟

 

 

و اما چند تا غزل که با حال و هوای این روزام خیلی سازگاره و همه شون کار زنده یاد نجمه زارع هست .....

هیچ کس نیست ....

این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست

نه ! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست

 

آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست

 

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست

 

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست

 

باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست

 

من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر

پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

 

 

هیچ وقت ....

تو نیستی و این در و دیوار هیچ‌وقت...

غیر از تو من به هیچ‌کس انگار هیچ‌وقت...

 

این‌جا دلم برای تو هِی شور می‌زند

از خود مواظبت کن و نگذار هیچ‌وقت...

 

اخبار گفت شهر شما امن و ناراحت است

من باورم نمی‌شود ، اخبار هیچ‌وقت...

 

حیفند روزهای جوانی ، نمی‌شوند

این روزها دو مرتبه تکرار هیچ‌وقت

 

من نیستم بیا و فراموش کن مرا

کی بوده‌ام برات سزاوار؟ ... هیچ‌وقت !

 

بگذار من شکسته شوم تو صبور باش

جوری بمان همیشه که انگار هیچ‌وقت...

 

 

چه‌قدر نقشه کشیدم برای زندگیم ....

بعید نیست سرم را غزل به باد دهد

و آبروی مرا در محل به باد دهد

 

بعید نیست و بگذار هرچه می‌خواهد

قبیله‌ام به دروغ و دَغَل به باد دهد

 

زبان سرخ و سرِ سبز و چند نقطه... ، مرا

دوصد کنایه و ضرب‌المثل به باد دهد

 

قفس چه دوره‌ی سختی‌ست، می‌روم هرچند

مرا جسارت این راهِ‌حل به باد دهد

...

چه‌قدر نقشه کشیدم برای زندگیم

بعید نیست که آن را اجل به باد دهد

 

 

خیلی چیزها ....

بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها

می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

 

تا چه پیش آید برای من ! نمی‌دانم هنوز...

دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

 

غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است

ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

 

نامه‌هایت ، عکس‌هایت ، خاطرات کهنه‌ات

می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها

...

هیچ حرفی نیست ، دارم کم‌کم عادت می‌کنم

من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها

 

می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز...

بعدِ من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها...

 

 

و اما سه غزل به هم پیوسته ....

صدای پچ‌پچِ غم ... خواب من به هم خورده است

دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

 

صدای پچ‌پچِ غم ... هیس ! هیس ! ساکت باش

سکوت ، در دلِ بی‌تاب من به هم خورده است

 

تو قابِ عکس مرا دیده‌ای ، نمی‌دانی

نشاطِ چهره‌ی در قابِ من به هم خورده است

 

غم تو را نسرودم وگرنه می‌دیدی

که وزن ، در غزلِ ناب من به هم خورده است

 

هجای چشم تو را وزن‌ها نمی‌فهمند

دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

 (2)

دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت

تمام عمرِ من انگار در خیال گذشت

 

ـ ببند پنجره‌ها را که کوچه نا امن است...

نسیم آمد و نشنید و بی‌خیال گذشت

 

درست روی همین صندلی تو را دیدم

نگاه خیره‌ی تو... لحظه‌ای که لال گذشت

 

ـ چه ساعتی‌ست ببخشید؟... ساده بود اما

چه‌ها که از دل تو با همین سؤال گذشت

...

گذشت و رفت و به تو فکر می‌کنم ـ تنها ـ

دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت

(3)

تمام عمر من انگار در غم و درد است

مرا غروب تو صد سال پیرتر کرده است

 

تمام خاطره‌ها پیش روی چشم منند

زبان گشوده به تکرار: او چه نامرد است

 

ـ بیا و پاره کن این نامه را نمی‌بینی ؟

دو سال می‌شود او نامه‌ای نیاورده است ...؟

 

همیشه گفته‌ام اما نمی‌شود انگار

دل تو سخت مرا پایبند خود کرده است

 

تمام می‌شود این قصه آه حرف بزن

فقط نپرس که « لیلی زن است یا مرد است !! »

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 
 

 

من شبم، تاریک خورشیدی برایم پست کن

چشم هایم شب شد امیدی برایم پست کن

 

می روی باغ از گل سوسن سراغم را بگیر

هرچه از آن لال پرسیدی برایم پست کن

 

باد می آید تمام سایه ها  را می برد

گیسوان روشن بیدی برایم پست کن

 

 

چند گنجشگ از درخت دفتر شعرت بچین

شادی صبحی که خندیدی برایم پست کن

 

لطفا ٌ از بقالی فردا کمی رؤیا  بخر

نیمه شب وقتی که خوابیدی برایم پست کن

 

چند بادام از دوبیتی های فایز ای عزیز

من دلم تنگ است فهمیدی برایم پست کن

 

قهوه ای نه آبی روشن به قول مادرم

از همان هایی که می چیدی برایم پست کن

 

کفش ، کوزه

بشنو از نی چون حکایت می کند

 

روزهایی که خیام از کنار چهار راه شک گذشت

بوسعید مهنه

 

نان ، کبوتر

چند برگ از شاخ زیتون

 

این نشانی :

کوی نومیدی برایم پست کن

  ۸*************************************************

تصویر گنگی از شفق در قاب سرگردانی ام

در چارچوب لحظه ها در خویشتن زندانی ام

 کولی نمی فهمد مرا در پرده های راز خود

چون دست حیرت نقش زد بر صفحه ی پیشانی ام

 خشکم، کویرم، نارسم، سرشار از هیچم، خسم

غرق خجالت می شوم از این همه عریانی ام

 باران بباران بر دلم اندوه زخمی تازه را

مرداب لنگر می زند دربندر توفانی ام

 مست تماشای خودم در فکر حاشای خودم

وقتی که حیران می شود آیینه از حیرانی ام 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

به ما اجازه ندادند مهربان باشيم*

 

به فکر غربت همسايه هايمان باشيم

 

کنار پارک قدم مي زنيم و مي خواهيم

 

کليد گمشده باغ ديگران باشيم

 

من وتو مثل گل آفتابگردانيم

 

فقط براي شب خويش سايبان باشيم

 

مرا پناه بده زير چتر دستانت

 

که با تو مي شود از باد در امان باشيم

 

بيار پنجره اي باز، تا بياويزيم

 

چراغ در گذر باد و بي تکان باشيم

 

هميشه در قفس آسمان قناري هست

 

ولي اجازه نداريم آسمان باشيم

 

هنوز در سفر موج ، مرگ مي خندد

 

بيا بزرگ بميريم و بي کران باشيم

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

تکیده، منتظر، کسی کنارم ایستاده بود

کسی که مثل سایه ام عمیق بود و ساده بود

و مثل یک مترسک غریب در میان دشت

دوچشم یکنواختش به چشمم اوفتاده بود

کنار جوی نقره ای نشست زیر آفتاب

غروب، خسته، بی رمق مسافری پیاده بود

سلام کرد، حرف زد... سکوت کرد، دور شد

نگاه کردم آن طرف... غبار بود و جاده بود

صدا زدم کجا؟ شبح کمی زجاده دورتر

به شانه های خسته ام به باد تکیه داده بود

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

 
چندروزی است که تنهابه تومی اندیشم

ازخودم غافلم امابه تومی اندیشم

شب که مهتاب درایینه من می رقصد

می نشینم به تماشابه تومی اندیشم
 
همه روز به تصوير تو مي پردازم
 
همه گريه شب را به تو مي انديشم
 
اگر آينده به يك پنجره تبديل شود
 
پشت آن پنجره حتي به تو مي انديشم

چیستی؟؟؟    خواب وخیالی...
 
سفری....خاطره ای....
 
که دراین خلوت شبها به تومی اندیشم... 
 
نه به انديشه زيبا نه به احساس لطيف
 
كه تلفيقي از اينها به تو مي انديشم
 
تو به زيبايي دنياي كه مي انديشي
 
من كه تنها به تو تنها به تو مي انديشم
 
 
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 
 

 

با دیدن تو دست و دلم می لرزد

زیبایی تو چقدر وحشتناک است!

انگار که چاره ای ندارم دیگر

دختر!پدر تو بود چوپان می خواست؟

*************

چندی است که در سرم تکاپویی هست

آشفتگی و شور و هیاهویی هست

چندی است که سخت از خودم می ترسم

در جیب کتم همیشه چاقویی هست

 

لب بر لب عشق تا ابد خرسندیم

با بوسه به ریش زندگی می خندیم

دستور رسیده عشق تعطیل شود

ناچار دکان بوسه را می بندیم

********

سی ساله شدم هنوز کودک هستم

هم بازی باد و بادبادک هستم

عاشق بشوم؟ نه! بچه ها منتظرند

من مادر چند کفشدوزک هستم!!

 

!

 

با کسب اجازه بنده می بوسمتان

با این کلمات زنده می بوسمتان

دارید رباعی مرا می خوانید

دارم رک و پوست کنده می بوسمتان!

 

 

این چشم به در دوخته نگذاشت مرا

این آتش افروخته نگذاشت مرا

گفتم سر راحت به زمین بگذارم

این عشق پدرسوخته نگذاشت مرا!

 

به بهانه ی طرح مبارزه با اراذل و اوباش!!

طنازی!

رفتم به در ميکده با طنازی

دنبال ولنگاری و دختر بازی!!

ناگاه مرا گرفت با غمازی

سرباز وظيفه حافظ شيرازی!

 

 

 

عمریست شبانه روز لبهایت را...

لب باز نکن! هنوز لبهایت را ...

نه! سیر نمی شوم به چندین بوسه

بر روی لبم بدوز لبهایت را!

 

این شعر...چه طرح و آب و رنگی شده است

انگار که حک به روی سنگی شده است

بیت  لب   من به  روی بیت  لب  تو

به! به! چه رباعی قشنگی شده است!

 

با بوسه ببین چه با خودم کردم من

لبریز حرارت و تب و دردم من

از بس که در این شعر تو را بوسیدم

کفر کلمات را در آوردم من!

 

۱

مبادا (دوستت دارم)

و من

دست

پا

چه بشوم؟

و کسی نباشد بغلش کنم

 

۲

ابری که زیر چتر گرفته ای می داند (دوستت دارم) چقدر دریاست

و من

چقدر

چقدر

چقدر...

دوستم هم نداشته باشی

دوستم داری

**************

 

مصراع نخست: من تو را می بوسم

در مصرع بعد هم تو را می بوسم

ایراد ندارد !به کسی چه!اصلن

شعر خودم است من تو را می بوسم!

************

بی دغدغه همچنان تو را می بوسم

بی بوسه عزیز!در خودم می پوسم

آنقدر به بوسه ی تو معتادم که

یک قافیه در میان تو را می بوسم

۲

دل می شود از تو قرص با یک بوسه

احوال مرا بپرس با یک بوسه

لبهای تو نسخه ی مرا پیچیدند

صبح و شب و ظهر قرص با یک بوسه

 *************

 

***********

سردم شده است و از درون می سوزم

حالا شده کار هر شب و هر روزم

تو شعر مرا بپوش سرما نخوری

من دگمه ی این قافیه را می دوزم

۲

در دفتر شعر من صدا پنهان است

یک رود پر از ستاره در جریان است

من در سر خود ابر زیادی دارم

جیب کلمات من پر از باران است

 

تا خرخره دفن می کنم شعرم را

در خاطره دفن می کنم شعرم را

من شعر برای تو سرودم اما...

...

و چند سطر موزاییک می کشم رویش!

 

 

*************

امشب شده آن شبي كه بايد بزني

 

اين جام لبالبي كه بايد بزني

 

گيرم كه نريزد لب تو خونم را

 

از خون دلم لبي كه بايد بزني

 

۲

يك عمر به اشتباه دعوا كرديم

 

شيطان و من و گناه دعوا كرديم

 

آدم شده بودم و نمي دانستم

 

عمري سر يك كلاه دعوا كرديم

 

۳

امروز بيا چكامه ات را بنويس

 

با دست خودت ادامه ات را بنويس

 

حالا بلدم چطور بازي بكنم

 

اي عشق! تو فيلم نامه ات را بنويس

 

 

 **********************

يک بار نه صد بار نه ...هر بار نفهميد

انگار نه انگار ...نه انگار نفهميد

فرياد زدم داد زدم دوستتان دا...

يک عمر به در گفتم و ديوار نفهميد


...

مجنونم و شکل بید دارم دکتر

می لرزم و ضعف دید دارم دکتر

لبهای من از تب جنون می سوزند

بوسیدگی شدید دارم دکتر!


بی تعارف!

راهم راهم راهم راهم راهم

گم گم گم گم گم گم در راهم

من آبروی رباعی ات را بردم

خیام!من از تو معذرت می خواهم

 

 

۱

باد آمد و رخنه کرد در باورها

پاییز وزید در رگ دفترها

بر روی ترانه های من بسته شدند

درها درها درها درها درها

 

۲

شاید من و تو به هم نباید برسیم

تا نوبت ما هم به سر آید

برسیم روزی من و تو به هم...

خدا می داند

شاید

     شاید

         شاید

                 شاید برسیم!

۱

لطفا دو سه سطر زندگی قرض بگير

لای کلمات مرده را درز بگير

نگذار به مردن دلم  بو ببرند

اين شاعر مرده را خودت فرض بگير

۲

با قافيه و عروض شاعر هستند

جمعی که به نرخ روز شاعر هستند

اينان که فقط رديف کردن بلدند

پيش خودشان هنوز شاعر هستند!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 
تقدیم به او ....

 

تقدیر من است: ناگزیرم او را

زندانی و در بند و اسیرم او را

تا آن نفسی که در کنارم باشد

ماه آید اگر ، نمی پذیرم او را

 

 

 

 
 

تا پر بزنی ، پرنده ای در قفسی

لب تر بکنی ، پر از هوا و هوسی

تعریف جدید زندگی این گونه است:

آنقدر برو تا که به گورت برسی!!

 

 

 
 

 

شب در تنشی دوباره با ماه شکست

شب هیچ، که روز هم در این راه شکست

بنیاد زمین و آسمان ریخت به هم

این بغض فرو نشسته ، هر گاه شکست

 

بر خاطره ها، رنگ فراموش بگیر

نیش است اگر، تو فرض بر نوش بگیر

این زخم عمیق بهتر از تنهایی است

ای آینه سنگ را در آغوش بگیر

 

 

 

لبخند بزن که داستان ختم شود

به پنجره ای باز، جهان ختم شود

یک روز تو هم پرنده ای خواهی شد

این جاده اگر به آسمان ختم شود !!

 

 
 

نگذار که قصد فاش این راز کنیم

یا آنچه " نباید " است ابراز کنیم

لبریز گناه و خواهش و ابهام است

پرونده ی مرگ را اگر باز کنیم

 

 

 
 

اینجا ، آنجا ، همیشه من را ... تن را ...

تا وسوسه ای که برد تن را ، من را .

این قصه سرانجام بدی خواهد داشت

از پشت  سرم  بگیر  پیراهن  را

 

 

 
 

او را به خدا سپرده ام ، من دیگر . . .

قادر به ادامه نیست این تن دیگر

در آینه ام ، مباد تکرار شود

این قصه ی تلخ دل سپردن دیگر

 

 

 

 

 
 

 

از ریزش ماه رقص مهتاب نبود

شب بود ولی زمانه در خواب نبود

روزی که حسین تشنه لب جان می داد

در دیده ات ای رود مگر آب نبود !!

 

 

 
 

 

این توبه ی مرگ است که ما می خواهیم

باران، نه ، تگرگ است که ما می خواهیم

این نیست دعایی که برویاند، این

افتادن برگ است که ما می خواهیم

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

سلام !
حال همه‌ي ما خوب است
ملالي نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالي دور،
که مردم به آن شادمانيِ بي‌سبب مي‌گويند
با اين همه عمري اگر باقي بود
طوري از کنارِ زندگي مي‌گذرم
که نه زانويِ آهويِ بي‌جفت بلرزد

و نه اين دلِ ناماندگارِ بي‌درمان!

تا يادم نرفته است بنويسم
حواليِ خوابهاي ما سالِ پرباراني بود
مي‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه‌ي باز نيامدن است
اما تو لااقل ، حتي هر وهله ، گاهي ، هر از گاهي
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست !
راستي خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌اي خريده‌ام
بي‌پرده ، بي‌پنجره ، بي‌در ، بي‌ديوار ... هي بخند!
بي‌پرده بگويمت
چيزي نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ي ما مي‌گذرد
باد بوي نامهاي کسان من مي‌دهد
يادت مي‌آيد رفته بودي
خبر از آرامش آسمان بياوري !؟
نه ري‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بي حرفي از ابهام و آينه ،
از نو برايت مي‌نويسم
حال همه‌ي ما خوب است
اما تو باور نکن !

( زنده یاد نادر ابراهیمی )

 

 

 

        نگو بار گران بودیم و رفتیم ....         

نگو نا مهربان بودیم و رفتیم ....

      نگو اینها دلیل محکمی نیست ....       

بگو با دیگران بودیم و رفتیم ....

 

 

اينگونه که بي گدار در گِل بروي

تا مقصد عاشقانه ، مشکل بروي

من با چه زباني به تو حالي بکنم

از ديده نرفته اي که از دل بروي

( عابد اسماعيلي ) 

 

 

 

من همسفر شراب ، از زرد به سرخ

من همره التهاب ، از زرد به سرخ

یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد

چون هجرت آفتاب ، از زرد به سرخ

( زنده یاد قیصر امین پور )

 

 

 

ای کاش که خال گردنت باشم من


گلدوزی ِ شال گردنت باشم من


ای عشق ببخشید ولی میخواهم


همواره وَبال گردنت باشم من

 

 

 

گشته به دلم برات می بینمتان

در قید همین حیات می بینمتان

خواهی که دلم شکسته باشد ، باشد

پس روی پل صراط می بینمتان

 

 

 

یک عالمه اشک از دلت می گیرند

هی  آینه  در مقابلت  می گیرند

خورشید بزرگ من کمی همّت کن

دارند به سادگی گِلت می گیرند

 

 

 

جایی که حماسه ریشه در غم دارد

هر سال دوازده محرم دارد

ای دوست چگونه دم ز مولا بزنم

این شهر هزار ابن ملجم دارم !

 

 

 

مادرم روی سرم قرآن گرفت

آیه ها در پیش چشمم جان گرفت

ابرهای هر دو عالم آمدند

رفتم و پشت سرم باران گرفت

( زنده یاد سلمان هراتی )

 

 

 

انگار کمی کم شده ام از دستت

پاییز مسلم شده ام از دستت

ای زلزله ی همیشه در من جاری

آوار تر از بم شده ام از دستت

 

 

 

ایـن  پنجـره ها برای  پـرواز کم است

با این همه وسعت آسمان باز کم است

بعـد  از تو هزار بـار عـاشق شده ام

پایان تو را  ایـن همه  آغـاز کم است

 

 

 

آن چشم پر از ستاره بر می گرد

آن سینه ی پاره پاره بر می گردد

رفته است ولی به چشم خود می بینم

یک روز دلم دوباره بر می گردد

( مصطفی محدثی )

 

 

.....

 

اما به ما نيامده دل کندن از شما .....

 

از چشمهاي من هيجان را گرفته ايد

اين روزها عجب خودتان را گرفته ايد

 

ارديبهشت نيست که ؛ اُردي جهنم است

لبهاي سرختان که دهان را گرفته ايد-

 

به چرت و پرت و فحش و .... ؛ ببخشيد مدتي است

ازشعرهام لحن و بيان را گرفته ايد

 

خانم جسارت است ! ببخشيد يک سوال

با اخمتان کجاي جهان را گرفته ايد !؟

 

خانم ! شما که درس نخوانديد پس کجا -

کي دکتراي زخم زبان را گرفته ايد !؟

 

خانم جواب نامه نداديد بس نبود !؟

ديگر چرا کبوترمان را گرفته ايد ؟

*

خانم عجالتا برويم آخر غزل

نه اين که وقت نيست ؛ امان را گرفته ايد

 

اما به ما نيامده دل کندن از شما

............................................

( محمد علي پور شيخ علي )

 

 

 

از راه می رسد .....

از راه می رسد چمدانی که سال هاست ...

با خاطرات مرد جوانی که سال هاست –

 

بر سنگ فرش خیس جهان راه می رود

بر سنگ فرش خیس جهانی که سال هاست-

 

- در قصه های ساده ی مادر بزرگ بود

وِرد زبان دخترکانی که سال هاست ...

 

*****

 

این نامه رسمی است ، تو محکوم این غزل

در دادگاه ، دردِ کسانی که سال هاست ...

 

پیش از صدور حکم ، زمین شعله می کِشد

وا می شود دوباره دهانی که سال هاست ....

 

- من ، سال هاست ... مَردم این شهر شاهدند !

- : این لهجه آشناست ، زبانی که سال هاست –

 

با  من  تمام  درد  مـرا  داد  کـرده  اسـت :

- : آقا شما درست همانی که سال هاست ....

 

*****

 

مَـرد  از  کنـار  متـن  بـه آغوش  بـاد  رفـت

این است آن " خجسته زمانی " که سال هاست ...

 

*****

 

در باز شد و باز به راهش ادامه داد

در خواب های خود چمدانی که سال هاست ...

(حامد شاهین مهر)

 

 

 

آه گلنار .....

باز خوابید تن فربه ی میدان با تو

شهوت یک شب آلوده ی تهران با تو

 

آه گلنار ! همین بوق ، همین ترمزها

برده از یاد تو میعاد درختان با تو

 

بوق ها باز جویدند تنت را امشب

آه گلنار ! چه کرده است خیابان با تو

 

سال ها فاصله داری ز شب دهکده و

در هم آمیختن گیسوی باران با تو

 

عرق شور کجا ؟ بوی گل و شیر کجا ؟

سال ها فاصله ی دختر چوپان با تو !

 

قصدش این است که گرمای تنت را بمکد

که قدم می زند این گونه زمستان با تو

 

دست تو سرد ، دلت سرد ، نگاهت سرد است

نیست آن شعله ی رقصنده ی پیچان با تو

 

می روم دور شوم روی سرم می ریزد

خاطراتم همه پوسیده و ویران با تو

 

با من اندوه درختان انار بی بار

عشق بازی کثیف شب تهران با تو

(حسن صادقی پناه)

 

 

 

 

.....

 

از فکر من بگذر ، خیالت تخت باشد

"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد

 

این من که با هر ضربه ای از پا در آمد

تصمیم دارد بعد از این سر سخت باشد

 

تصمیم دارد با خودش با کم بسازد

تصمیم دارد هم بسوزد هم بسازد

 

هرچند دشوار است باید پا بگیرم

تا انتقامم را از این دنیا بگیرم

 

من خسته ام دیوانه ام آزارکافی ست

راهی ندارم پیش رو دیوار کافی ست

 

جز دردها سهمم نبود از با تو بودن

لطفا برو دست از سرم بردار کافی ست

 

لج می کند جسمت بگوید زنده هستی

وقتی برایم مرده ای انکارکافی ست

 

با ساز دنیا گرچه مجبورم برقصم

حرفی ندارم چون برایم دار کافی ست

 

من خسته ام دیوانه م دلگیرم از تو

خود را همین امروز پس میگیرم از تو

 

از فکر من بگذر ، خیالت تخت باشد

"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد

( الهام دیداریان )

 

 

 

انگار می خواهم بمیرم .....

دست از سرم بردار می خواهم بميرم

تنها مرا بگذار می خواهم بميرم

 

فردا که می آيد قرار آخر ماست

قبل از همين ديدار می خواهم بميرم

 

از زنده بودن ، از خودم ، از سادگی هام

ديگر شدم بيزار می خواهم بميرم

 

صد بار گفتم مرگ اما زنده ماندم

باور بکن اين بار می خواهم بميرم

 

حالا که کم کم شعر هم پايان گرفته است

يخ کرده ام انگار می خواهم بميرم

 

 

 

و اما یک غزل قدیمی که خاطره های تابستون 85 رو زنده می کنه .... 

 

همشیره ....

 

بی خود نگرد این دور و برها جانمازی نیست

همشیره فکرش را نکن دیگر نیازی نیست

 

این روزها حتی خدا هم از نمازی که -

چیزی نمی فهمیم ازآن یک ذره راضی نیست

 

دیگر نماز و جانماز و .... هر چه می دانی

قدر سر سوزن برایش امتیازی نیست

 

همشیره دنیا هست دیگر زود می گردد

فرصت برای این که با رقصش بسازی نیست

 

عصر مدرنیته ست ، اکسیژن خطر دارد

این زندگی غیر از تنفس های گازی نیست

 

باور بکن این جا جنین ، نُه ماهه می گندد

امکان یک « آدم شدن » از هر لحاظی نیست

 

همشیره نشنیده بگیر از من ولی دنیاست

شوخی ندارد جای حتی اعتراضی نیست

*****

من عاشقم اما برای من خطر دارد

عاشق شدن خیلی برایم دردسر دارد

 

هی درد می بارد برایم آسمان ، هر قدر

دارم تحمل میکنم ، او بیشتر دارد

 

حالا هلال ماه هم سی روز ِ کامل هست

خم مانده پشتش ، ماه هم دردِ کمر دارد

 

همشیره اینها را شنیدی ؟ فکرکن حالا

یک جا تمام دردها را « یک نفر » دارد

 

برگرد حال و روز این جا را که می بینی

این جا برای چشم های تو ضرر دارد

( سعیده کشاورزی )

 

 

 

این شعر بسیار زیبا رو هم تقدیم می کنم به همه ی لاله های عاشق بم که زلزله فرصت عشق بازی رو بهشون نداد .....

 

داغ داریم نه داغی که بر آن اخم کنیم

مرگمان باد که شِکواییه از زخم کنیم

 

مرد آن است که از نسل سیاوش باشد

"عاشقی شیوه ی مردان بلا کش باشد"

 

چندقرن است که زخمی متوالی دارند

از کویر آمده ها بغض سفالی دارند

 

بنویسید گلو های شما راه بهشت

بنویسید مرا ، شهر مرا ، خِشت به خِشت

 

بنویسید که بَم مظهر گمنامی هاست

سرزمین ِ نفَس ِِ زخمی ِ بسطامی هاست

 

بنویسید زنی مُرد که زنبیل نداشت

پسری زیر زمین بود ، پدر بیل نداشت

 

بنویسید که با عطر وضو آوردند

نعش دلدار مرا لای پتو آوردند

 

زلفها گرچه پر از خاک و لبش گر چه کبود

"دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود"

 

بنویسید غم و خشت و تگرگ آمده بود

از در و پنجره ها ضجه ی مرگ آمده بود

 

شهر آنقدر پریشان شده بود انگاری

شاه قاجار به خونخواهی ارگ آمده بود

 

با دلی پر شده از زخم نمک می خوردیم

"دوش وقت سحر از غصه ترک می خوردیم"

  

مثل وقتی که دل چلچله ای می شکند

مرد هم زیر غم زلزله ای می شکند

 

زیر بار غم شهرم جگرم می سوزد

به خدا بال و پرم ، بال و پرم می سوزد

 

مثل مرغی شده ام در قفسی از آتش

ها چه قدر این وَر و آن وَر بپرم می سوزد

 

یاد نارنج و حناهای نکوبیده بخیر

توی این شهر پر از دود سرم می سوزد

 

چاره ای نیست گلم قسمت من هم این است

دل به هر سرو قدی می سپرم می سوزد

 

الغرض از غم دنیا گله ای نیست عزیز

گله ای هست اگر ، حوصله ای نیست عزیز

 

مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خواست

بَم همین طور نمی ماند و بر خواهد خواست

 

داغ دیدیم شما داغ نبینبد قبول

تبری همنفس باغ نبینید قبول

 

هیچ جای دل آباد شما بم نشود

سایه ی لطف شما از سر ما کم نشود

 

گاه گاهی به لب عشق صدامان بکنید

داغ دیدیم امید است دعامان بکنید

 

بم به امید خدا شاد و جوان خواهد شد

"نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد"

 

 

 

 

در مورد این شعر اصلا چیزی نمی گم فقط بخونین و لذت ببرین .....

 

روزگار ما ....

 

حکم در دست شما نيست ولي سر هستيد

 داغ يک غزوه نداريد پيمبر هستيد

 

 با شما هستم اگر جنگ صليبي کرديد

 دست در خون دل اين همه بي بي کرديد

 

 لا اقل بُر بزنيد آس به ما هم برسد

 قطره اي جرعه ي عباس به ما هم برسد

 

 اين همه دست يکي نيست قبولم باشد

 آيه ي ديگري از شان نزولم باشد

 

سهم من چيست مگر ؟!! صندلي دار شما !!

 عکس ترحيم سفید من و  ديوار شما

 

 خانه بر دوش ِغزل هستم و  مي گردم من

 حاج زنبور عسل هستم و مي گردم من

 

*****

 

داده ام پيشتر از من خبرم را ببرند

دل افتاده به خون جگرم را ببرند

 

خواستم مضحکه شهر شود اين همه حرف

حرفهايي که قرار است سرم را ببرند

 

دگرم زخم نزن داس تو را مي دانم

قسم حضرت عباس تو را مي دانم

 

دل نده ، نامه نده ، شعر نخوان ليلا جان

دگر از چشم من افتاد جهان ليلا جان

 

 ***

 

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

 همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

 

 ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

 گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند

 

 آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

 عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند

 

 خب طبيعي ست که يک روز به پايان برسد

 عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

 

***

 

 صبح يک روز من از پيش خودم خواهم رفت

 بي خبر با دل درويش خودم خواهم رفت

 

 مي روم تا در ميخانه کمي مست کنم

 جرعه بالا بزنم آنچه نبايست کنم

 

 بي خيال همه کس باشم و دريا باشم

دائم الخمر ترين آدم دنيا با شم

 

 آنقدر مست که اندوه جهانم برود

 استکان روي لبم باشد و جانم برود

 

 ساقيا ! در بدنم نيست توان ، جام بده

 گور باباي غم هردو جهان، جام بده

 

 برود هرکه دلش خواست شکايت بکند

 شهر بايد به من الکلي عادت بکند

(جابر نوري سمسکندي)

 

 

تو نيستي كه ببيني چه مي كشم ، مريم ....

 

تو را براي ابد ترك مي كنم ، مريم

چه حُسن مطلع تلخي براي غم ، مريم

 

براي او كه تو را از تو بيش تر مي خواست

چه سرنوشت بدي را زدي رقم ، مريم

 

دو سال هست كه من عصرهاي دلتنگي

براي يافتنت مي زنم قدم ، مريم

 

اگرچه نيستي اما هنوز هستي من

تويي به جان عزيز خودت قسم ، مريم

 

پُكي عميق به سيگار مي زنم هر چند

تو نيستي كه ببيني چه مي كشم ، مريم

 

همه مرا به خودم واگذاشتند ، همه

همه

همه

همه حتي تو هم

تو هم ، مريم !

 ( امیر پیمان )

 

 

 

مصلوب دو چشمان ِترت خواهم ماند

بي بال ترين ، بال و پرت خواهم ماند

اي بوسه ي تو مرگِ تماميت من

سقراط غزل نوش لبت خواهم ماند

 

 

 

 

 

از لال ترين لال ها لال ترم

از هر چه اسير بي پر و بال ترم

هر لحظه بدون او هزاران سال است

اي نوح ! من از تو هم كهنسال ترم

( ميلاد عرفان پور )

 

 

 

من قرعه به نامم از ازل افتاده

یک مرد همیشه در هچل افتاده

در بازی عشق تو گرفتار شدم

مثل مگسی که در عسل افتاده

( جليل صفربيگي )  

 

 

 

شهري است شلوغ با هياهويي چند

بازار سياه وچشم و ابرويي چند

هر گوشه ي اين شهر بساطي پهن است

اي عشق دل شكسته كيلويي چند ؟

( جليل صفربيگي )  

 

 

زیبایی تو خواب مرا ریخت به هم

آرامش مرداب مرا ریخت به هم

زیبا تر از آنی که تحمل بکنم

زیبایی ات اعصاب مرا ریخت به هم

( جليل صفربيگي )  

 

 

هی پیچ زدم طناب را در مشتم

هی شعر پرید از سرانگشتم

هر چندکلنجار ... نه !بی فایده بود

دیروز غروب من خودم را کشتم

( جليل صفربيگي )  

 

 

 

دلم گرفته ....

 

دلم گرفته از اين روزها دلم تنگ است

ميان ما و رسيدن ، هزار فرسنگ است

 

مرا گشايش چندين دريچه کافی نيست

هزار عرصه برای پريدنم تنگ است

 

اسير خاکم و پرواز سرنوشتم بود

فرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است

 

چگونه سر کند اينجا ترانه خود را

دلی که با تپش عشق او هماهنگ است؟

 

هزار چشمه فرياد در دلم جوشيد

چگونه راه بجويد که روبه رو سنگ است؟

 

مرا به زاويه باغ عشق مهمان کن

در اين هزاره فقط عشق پاک و بی رنگ است...

 

( زنده ياد سلمان هراتی )

 

 

این بار چشمهای شما حرف می زنند ....

 

پس ایستاده ای خبرم را بیاورند

جسمم که نیست، بلکه سرم را بیاورند

 

در ایستگاه منتظری تا مسافران

آن کفش های دربه درم را بیاورند

 

توی شناسنامه ی تو مانده نیمه ام

شاید که نیمه ی دگرم را بیاورند

 

شاید که در کتاب تو قائم مقامها

منشور چشمهای ترم را بیاورند

 

این بار چشمهای شما حرف می زنند

تا شعرهای کور و کرم را بیاورند

 

من مدتی است از نت پرواز ها پرم

کاری کنید بال و پرم را بیاورند

 

نه ! ... این منم : شبیه به دی ماه یک درخت

گنجشکها فقط تبرم را بیاورند

 

بیهوده دل مبند که اصلا قرار نیست

نام و نشان مختصرم را بیاورند

 

شش سین بچین به سفره ی عیدت ، دعا بکن

  همراه این بهار سرم را بیاورند !

  

( محمد بیریای گیلانی ) 

 

دیگه همه تون رو به خدا می سپارم

 

موفق باشین یا علی .....


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

بـاز  هنگـام  جدایـی  هـا  رسـیـد             سینه ها لرزان شد و دل ها شکست

خنده ها در لرزش لب ها گریخت               اشک ها  بر روی  رویاها  نشست...

 

****

غربت را حتما نبايد لاي الفباي شهري غريب بيابي                                                                                           

و يا جايي پشت لحظه هاي آشنا

همين که عزيزت نگاهش را به ديگري تعارف کند

کافيست تا تو غريب شوي

  

****

 

فردا رسيد و آدم و حوا تمام شد                  ليلا دوباره قسمت ابن

فردا رسيد و آدم و حوا تمام شد                  ليلا دوباره قسمت ابن السلام شد

ليلا دوباره قسمت ابن السلام شد                ديگر تمام شد گُل نازم تمام شد

السلام شد

 

 

 

ليلا

دوباره قسمت ابن السلام شد                ديگر تمام شد گُل نازم تمام شد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

اي غم ، تو که هستي ؟ از کجا مي آيي؟

هر دم به هواي دل ما مي آيي

باز آي و قدم به روي چشمم بگذار

چون اشک به چشمم آشنا مي آیی

(زنده ياد قیصر امین پور)

 

 

 

قربان محبت و صفای خودمان

ماییم و دل پاک و خدای خودمان

در شهر شما نمی توان عاشق شد

بایـد  برویـم  روستـای  خودمان

(جليل صفربيگي)

 

 

ای کاش کسی ازعاشقی بـو ببرد

دل را بـه شکـار چشـم آهـو ببرد

من خسته شدم ز خود خریداری کو ؟

تا قلب مرا بـه شـرط چاقـو ببرد

(جليل صفربيگي)

 

 

سخت است از چشمان من چيزي بفهمي

چيزي از اين باران پاييزي بفهمي

من دوستت دارم ولي يادت بماند

ديگر نبايد بيش از اين چيزي بفهمي

 

 

خاكم كه در اين كوره محك خواهد خورد

با دست تو طرح آدمك خواهد خورد

بانوي سفال ها به فكر من باش

اين مرد بدون تو ترك خواهد خورد

 

 

دنیا به جهنمی مبدل شده است

برزخ به هوای ما معطل شده است

امروز اگر مرگ به ما لطف کند

یک دوم مشکلاتمان حل شده است

 

 

 

انگار می میرند ... 


  لبخندهای ساده ات هر بار می میرند

  یک دسته قو در آسمان انگار می میرند

 

  در من هزاران حرف ناگفته است دور ازتو

  اما به محض لحظه ي دیدار می میرند

 

  مرگ اشتراک بین آدمهاست با یک فرق

  افراد عاشق پیشه چندین بار می میرند

 

  آنها که سقف آرزویی مرتفع دارند

  پشت بلندی های آن دیوار می میرند

  **

  در مردم دنیای من هنجار یعنی عشق

  نفرین به آنهایی که نا هنجارمی میرند

(نیما فرقه)

 

 

 

کلیشه ... 

با اين بليط سمت قطار سريع شب

مي خواهم از خودم بروم من كليشه است

 

دارم به قصد مركز ديوار مي دوم

صد قرص خواب و خلسه و مردن كليشه است

 

راننده ي قطار برو سمت آب ها

اين ريل ها براي رسيدن كليشه است

 

من را بكُش رفيق اگر عاشق مني

شليك بر شقيقه ي دشمن كليشه است

 

من عاشقم براي همين مي روم به مرگ

گيرم كه دوست دارمت اصلا كليشه است

 

دارد دوباره عقربه هي گير مي دهد

ديرت شده ، نباش كه بودن كليشه است !

(بهاره دهقانيان)

 

 

 

تنها : اينجا بودنت ...


در گفتن از تو حوصله بسيار دارم
از تو چه پنهان يک دل بيمار دارم


نه برگه هايم کم می آيند و نه جوهر
اندازه ی زيبايی ات خودکار دارم !

صبحانه را با من بخور ای شهد شيرين !
هی غر نزن : ـ [فرصت ندارم ... کار دارم ! ]

دريا و ساحل را ولش کن در نگاهت ،
هر صبح کشت و کار شاليزا ر دارم

* * *


گفتم : کنارم باش وقت درس ،گفتی :
[ ـ خط کش شدم يا حکم يک پرگاردارم ؟!! ]

اين طعنه ها را می شود نشنيد و رد شد
تنها به اينجا بودنت اصرار دارم

يک استکان هم صحبتی ، يک چای الفت
قند و مربّا هم تويی اقرار دارم !

حتی اگر ديرت شده تنها به قدر
يک نلبکی با من بمان ! انگار دارم ـ


بيهوده صحبت می کنم ، اين چای يخ کرد
نه ! پا نشو ! يک قوری سرشار دارم !

يک چای ديگر از من و لبخند از تو
حالا ببين ! با اين دل بيکار دارم ـ

هی دور تو می چرخم و شادم که گويا
تو طفلی و من مهر مادروار دارم

* * *

هر چند چشمانم عطشناک اند بی تو
بر شانه هايم غصه را آوار دارم ؛

امّا برو ! ديرت شده ... يادت بماند :
من هم به قدر ذره ای ايثار دارم !

وقتی که برگردی دوبره روزی از نو !
در گفتن از تو حوصله بسيار دارم !

(سودابه مهيجي)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

يك فصل بهار هم ندارد ، چه كند ؟

بي چاره كه كار هم ندارد ، چه كند ؟

شرمنده رويت به خدا سارا جان

دارا كه انار هم ندارد ، چه كند ؟

 

 

 

تو گرمي بازار نداري امروز

دلبسته و بيمار نداري امروز

سخت است بگويمت ولي بايد گفت :

اي عشق ! خريدار نداري امروز

(ميلاد عرفان پور)

 

 

 

امروز به فردا نرسد مي ميرد

خوابي كه به رويا نرسد مي ميرد

از شوق رسيدن است جاري شدنم

رودي كه به دريا نرسد مي ميرد

( جليل صفربيگي )

 

 

 

هر چند كه دور از عشق بازي هستيم

اما به رضاي عشق راضي هستيم

بر فرض كه اين مسئله هم حل بشود

ثابت شده ما دو خطْ موازي هستيم

(جليل صفر بيگي)

 

 

 

تا كي دل خسته زنگ بايد بخورد

هي تهمت نام و ننگ بايد بخورد

عاشق بشويم هر چه بادا بادا

گاهي سر ما به سنگ بايد بخورد

( جليل صفربيگي )

 

 

 

اي جاذبه اي كه مي كشاني ما را

بر خاك سياه و مي دواني ما را

يك روز درست مثل افتادن سيب

بر خاك سياه مي نشاني ما را

(ميلاد عرفان پور)

 

 

 

بي تاب نشسته تا تماشاي شما

يك شاخه ي گل گذاشته جاي شما

اين مسئله را چگونه حل بايد كرد :

مردي به توان عشق منهاي شما = ؟

( ميلاد عرفان پور )

 

 

 

من مانده ام و او كه بسي شاعرتر

آيينه دلي با نفسي شاعرتر

من شاعرم اما نگرانم به خدا

سخت است سرودن از كسي شاعرتر

( ميلاد عرفان پور )

 

 

 

  زود برگرد...


خدا پشت و پناهت زود برگرد

فداي شکل ماهت زود برگرد

 

هوا سرد است،شالت را بينداز

بگير اين هم کلاهت،زود برگرد

 

ببين اين گونه نگذاري بماند

دو چشمانم به راهت زود برگرد

 

دلم را تو شکستی اي مسافر

به جبران گناهت زود برگرد

 

برايت نیست جايي مثل خانه

بسوي زاد گاهت زود برگرد

 

بيا از زير قرآنم گذر کن

خدا پشت و پناهت،زود برگرد

(زنده یاد نجمه زارع )

 

 

کمی بخند...

 

دلخور نباش مرد مسافر کمی بخند

دردت به جانم این دم آخر کمی بخند

 

از یک دو بیت آخر شعرم شروع کن

بر درد های این زن شاعر کمی بخند

 

اندوه درد باطنیت را به من ببخش

محض رضای عشق به ظاهر کمی بخند

 

ای قبله ی نگاه غریبم رضا بده

قدری بساز با من زائر کمی بخند

 

بی بال و پر نشسته ام اینجا در این قفس

پرواز سهم توست ، مهاجر کمی بخند

 

بگذر از انتظار تباهم، سفر بخیر

تنها در این دقایق آخرکمی بخند

(پریچهر کوهنورد)

 

 

 

 خدا نخواست...

 

مي‏خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست

همراه و همگريز تو باشم خدا نخواست

 

مي‏خواستم كه ماهي غمگين بركه اي

در دست‏هاي ليز تو باشم خدا نخواست

 

گفتـم در اين زمانه ی كج‏فهمِ كند ذهن

مجنون چشم تيز تو باشم خدا نخواست

 

مي‏خواستم كه مجلس ختمي براي اين

پائيز برگــريز تو باشـم خدا نخواست

 

آه اي پري هر چه غزلگريــــه! خواستم

بيــت ترانه‏اي ز تو باشم خدا نخواست

 

مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم

يارِ ستمْ ستيز تو باشم خدا نخواست

 

نفرين به من كه پوچي دستم بزرگ بود

‎ مي خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست

 

(فرهاد صفریان)

 

  

بغض مي كنم ...

دلتنگ می شوم و تو را بغض می کنم

با فکر ناتمام شما بغض می کنم

 

تکرار می شوم و به فردا نمی رسم

مبهوت مانده ام که چرا بغض می کنم؟

 

پایان قصه ها که همیشه کلاغ نیست

شاید مسافری که تو را ... / بغض می کنم

 

بیگانه ای درون خودم ضجه می زند

با اسم من برای شما...  بغض می کنم

 

یلدای سرد غربت من چند ساله شد

فریاد می زنم که "خدا..." بغض می کنم

 

شعری که سال ها به تو پیوند خورده بود

خشکیده کنج خاطره ها... بغض می کنم

 

 

 

حالا تمام ، محبوبم ... !

نامه آخر تو را خواندم ، گفته بودي : « تمام ! » ، محبوبم !
گفته بودي كه «…»… باز يادم رفت ، آخ ! اول سلام محبوبم !

گفته بودي كه « عاشقي سخت است ، خيري از عاشقي نديدم من
چقدر پر غم اند ، تاريك اند ، روزها ، لحظه هام » …محبوبم !

گاهي از اين سوال مي كردي ، گاهي از آن … فداي معرفتت !
حال از ما ولي نپرسيدي ، از من و شعرهام ، محبوبم !

هي ! بدك نيست حال ما چونكه با غم اين زمانه مي رقصيم
با غم اين زمانه اينجوري : دي دي دام دام دادام محبوبم !

من به اندازه خدا ، به خدا ، آي ليـ… لا اله الا الله !
دوستت دارم و نمي داني ، بيست سال تمام ! محبوبم !!

****
ناگهان مرد نامه شد ، تا شد ، بعد كبريت بود و بنزين و
زيرلب هي خدا خدا مي كرد … و دلش : بوم – بام - مح - بو – بم !

مرد فرياد مي زد و مي سوخت ، نامه ي ناتمام بودم كه
تكه تكه تمام مي شد و گفت : « حالا تمام ، محبوبم ! » ….

( ياسر گليجي )

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

 

در گذرگاه زمان

خيمه شب بازي دهر

با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد

عشق ها مي ميرند

رنگ ها رنگ دگر مي گيرند

و فقط خاطره هاست

كه چه شيرين و چه تلخ

دست ناخورده به جا مي مانند

( زنده ياد مهدي اخوان ثالث )

 

 

امروز بيا ترانه خواني بكنيم

با سبزه و آب همزباني بكنيم

عيد است و غبار غم گرفته است دلم

اي اشك بيا خانه تكاني بكنيم

( ايرج زبردست )

 

 

 

در حیرتم از این همه تعجیل شما

از این همه صبر و طول و تفصیل شما

ما خیر ندیده ایم از سال قدیم

این سال جدید نیز تحویل شما

( جليل صفربيگي )

 

 

 

هر چند كه از آينه بي رنگ تر است

از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

بشكن دل بي نواي ما را اي عشق

اين ساز شكسته اش خوش آهنگ تر است

( سيد حسن حسيني )

 

 

 

آه اي پر و بال من پر وبال خودت

من را مكشان چنين به دنبال خودت

كالاي شكسته را خريداري نيست

اين دل كه شكسته اي خودت ، مال خودت

(ميلاد عرفان پور)

 

 

 

کم نامه ی خاموش برایم بفرست

از حرف پرم گوش برایم بفرست

دارم خفه می شوم در این تنهایی

لطفن کمی آغوش برایم بفرست

( جليل صفربيگي )

 

 

این شهر که چلچراغ می روید ازاو

باغیست که درد وداغ می روید ازاو

باید بروم به روستای خودمان

این شهرفقط کلاغ می روید ازاو

( جليل صفربيگي )

 

 

 

با عشق طلسم گرگ را می شکنیم

شب – این قفس سِتُرگ – را می شکنیم

هر چند تبر به دوشمان نیست ولی

یک روز بت بزرگ را می شکنیم

( جليل صفربيگي )

 

 

 

يك جام پر از شراب دستت باشد

تا حال من خراب دستت باشد

اين چند هزارمين شب بيداري است ؟!

اي عشق فقط حساب دستت باشد

( جليل صفربيگي )

 

 

 

در مدرسه از نشاطمان كم كردند

از فرصت ارتباطمان كم كردند

هر وقت به هم عشق تعارف كرديم

از نمره انظباطمان كم كردند

( ميلاد عرفان پور )

 

 

 

افسوس به اشتباه گفتي : كه برو

بي ياور و بي پناه گفتي : كه برو

آن روز كه چشمان تو باراني بود

دنبال نخود سياه گفتي : كه برو

( ميلاد عرفان پور )

 

 

 

اینجا فوران زندگی ... آنجا مرگ

مانده است در انتظار انسانها مرگ

یک روز به دیدار شما می آیم

این نامه برای زنده ها ،

                                                       امضا : مرگ!

( ميلاد عرفان پور )

 

 

 

درد مي كند ....

دستم ، دلم ، سرم ، نه... ، تنم درد می کند!

دستم که می زنی بدنم درد می کند!

 

جوراب و کفش من ، کت و شلوار آبی ام

تا دکمه های پیرهنم ، درد می کند!

 

در ذاتِ جمله های من اندوه ریختند!

مصرع به مصرع ِ سخنم درد می کند!

 

با اجتماع بهت زده، جمع ِ بی جنون...

هر لحظه هر کجا که "منم" درد می کند!

 

احساس می کنم که خطوط پیاده رو....

- در لحظه ي قدم زدنم درد می کند!

 

جمعند ابرهای جهان در نگاهِ "او"

انگار چشم های "زنم" درد می کند!

 

حتی همین غزل که شبیه خود من است

-من بیت بیت می شکنم- درد می کند

 

باران شو وُ ببار! کویرم که تشنه تن

هر بوته بوته ي گَونَم درد می کند

 

ای "عاشق توام " وَ تو ای " دوست دارمت"

حرف از تو می زنم دَهَنم درد می کند!...

 

( سید محمد علی رضازاده )

 

 

 

ساعت به خواب رفته ....

ساعت به خواب رفته ، قرارت نمی رسد

 پاییز می دود به بهارت نمی رسد

 

 هر چه گل است ، من  ، به تو تقدیم می کنم

 یک شاخه هم به خواستگارت نمی رسد

 

 حتی برای خاطر چشمان کور من

 تصویر های تیره و تارت نمی رسد

 

  هر هشت شنبه را تو به من فکر می کنی

 پاهای من به روزشمارت نمی رسد

 

 " لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد "

 آقا دلت خوش است ، نگارت نمی رسد !

 

 حتی اگر اصالت کاشانی ات دهند

 قدری گلاب هم به مزارت نمی رسد

 

 تا ارتفاع موی تو قدم بلند نیست

 لبهای من به سرخ انارت نمی رسد

 

 زاینده رود با پل خواجو برای تو

 این میهمان به میز ناهارت نمی رسد

 

 چون بچه ها به شوق تو پر درمی آورم

 پرواز من ولی به قطارت نمی رسد

 

حالا که دیر آمده ای زود می روی

 آهوی من به فصل شکارت نمی رسد

 

 این بیت آخر است سلامت رسیده ام

 یعنی سرم به حلقه دارت ... نه ، می رسد!

 

( شمس الدین بختکی )

 

 

 

روشن .... خاموش....

  

چراغ ساعت شش روي ريل ها روشن

قطاري آمد از آغاز ماجــــــرا روشن

 

به اين كه هيچ كسي مثل من نمي پلكد

قطار پلك نزد از ستـاره تا روشن

 

از آن سوي پرده ، آفتاب پيدا شد

و بعداز آن ، شب ، گسترده شد ، هوا روشن

 

قطار آمده با كفش هاي آهني اش

به اتفاق زني تازه ردپا روشن

 

زني كه از پس پرده به آفتاب شبيه

زني كه كرده تمام دريچه را روشن

 

سكوت كرده در آن ايستگاه سرد سپيد

به خود نهيب زدم تا شود صدا روشن

 

سلام كردم و زن ايستگاه را نگريست

كه بود در وسط برف جا به جا روشن

 

قدم به ديده ی ما مي نهيد خانم ! نه؟

چه تازه ايد و چه خوبيد ! چشم ما روشن

 

تمام دهكده از عطر ياس پر شده است

گلي نمانده به جز « نرگس » شما روشن

 

****

 

به آخر رويا مي رسم وَ چشمانم

رسيده اند به پايان ماجرا ، خاموش

 

چرا دروغ بگويم رديف را خانم ؟!

نيامديد و زمين ماند بي صدا ـ‌‌‌‌‌‌‌ خاموش ـ

 

نيامديد و نديديد روي ريل آيا

چراغ ساعت شش روشن است يا خاموش؟

 

( مجتبي صادقي )

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

 

لنگه های چوبی در حیاطمان

گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند

محکمند !

خوش به حالشان

که لنگه ی همند .....

(جلیل صفر بیگی)

 

 

 

من نام کسی نخوانده ام الا تو

با هیچ کسی نمانده ام الا تو

عید آمد و من خانه تکانی کردم

از دل همه را تکانده ام الا تو

( جليل صفربيگي )

 

 

 

هرچند که سوگوار بر می گردد


آشفته و بی قرار بر می گردد


از دشت شکوفه های رقصان در باد


این قافله از بهار بر می گردد


( مصطفی محدثی )

 



یک دفتر خالی از غزل بود بهار


می آمد و شیشه در بغل بود بهار


بانگی زد و خواب نازمان را آشفت

 

امسال خروس بی محل بود بهار

سعید بیابانکی

 

 


یک توسن بی سوار باید باشد

 
سر گشته و بیقرار باید باشد


اینگونه که آسمان تعجب کرده است


از تاختنش... بهار باید باشد


سعید بیابانکی

 



در وصف بهار هر چه گفتند تویی


آن صبح سپید بی همانند تویی


هر چند که بی سایه ترینی اما


پیداست که سایه خداوند تویی


 عبدالرحیم سعیدی راد

 

 


آیینه ی روزگار لبخند خداست


آرامش سبزه زار لبخند خداست


از عطر نگاه باغها دانستم


نام دگر بهار لبخند خداست

( ايرج زبردست )

 

 

لبهای تو سوره سوره تفسیر خداست


چشمان تو بی ریاتر از آینه هاست


ای سبزترین سبزترین سبزترین


سیمای تو سین هشتم سفره ی ماست


( ایرج زبردست )

 

 


امسال بهار٬ با تو رنگی شده است


سرسبزی آن به این قشنگی شده است

 
ای کاش بهار سبز من می دیدی


بین من و تقویم چه جنگی شده است

 
( پوریا عسگری )

 

 


تا چشم به هم زدیم یک سال گذشت


مانند کبوتری سبک بال گذشت


یک سیصد و شصت و اند روزی دیگر

 
هرچند که بد ولی به هر حال گذشت

 
( حسن باقری )

 

 

با جمله‌ی رندان جهان هم‌کیشم

 
خیام ترانه‌های پر تشویشم


انگار شراب از آسمان می‌بارد

وقتی که به چشمان تو می‌اندیشم

 
( ایرج زبردست )

 



 


افتاد زمستان به تنوری روشن

سر سبز شدیم از حضوری روشن

خوش آمده ای بهار خوش آمده ای

چشمان چهارشنبه سوری روشن

 

 

 

دل بی تو درون سینه ام می گندد

غم از همه  سو راه مرا می بندد

امسال  بهار بی  تو  یعنی  پاییز

تقویم  به  گور  پدرش می خندد

( جليل صفربيگي )

 

 

 

بگذار بدانند خوشم می آید 

از بوسه و لبخند خوشم مي آيد

تصميم گرفته ام لبت را بخورم

من بچه ام از قند خوشم مي آيد

( جليل صفربيگي )

 

 

بر پيكر من تو را كفن ساخته اند

يا اين كه براي پر زدن ساخته اند

اي عشق شبيه سايه همراه مني

انگار تو را براي من ساخته اند

( ميلاد عرفان پور )

 

 

 

افلاك شنيده اند آهنگ تو را

بر خود زده اند لحظه ها رنگ تو را

اي عشق چه كرده اي كه هر آيينه

هر روز به سينه مي زند سنگ تو را

( ميلاد عرفان پور )

 

 

 

به حیرت مانده ام تا کیستی عشق

یقین دارم که عاقل نیستی عشق

اگر کاری به کار من نداری

سر راهم چرا می ایستی عشق ؟

(مجتبي دهقاني )

 

 

او، من، تو... چقدر در تلاشند همه


از حادثه، سنگ می‌تراشند همه


من از تن او گذشت، من او شد و گفت:


ای کاش تو باشی و نباشند همه

 

( ايرج زبردست )

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 
نيستي كه ببيني چه مي كشم ، مريم ....

 

تو را براي ابد ترك مي كنم ، مريم

چه حُسن مطلع تلخي براي غم ، مريم

 

براي او كه تو را از تو بيش تر مي خواست

چه سرنوشت بدي را زدي رقم ، مريم

 

دو سال هست كه من عصرهاي دلتنگي

براي يافتنت مي زنم قدم ، مريم

 

اگرچه نيستي اما هنوز هستي من

تويي به جان عزيز خودت قسم ، مريم

 

پُكي عميق به سيگار مي زنم هر چند

تو نيستي كه ببيني چه مي كشم ، مريم

 

همه مرا به خودم واگذاشتند ، همه

همه

همه

همه حتي تو هم

تو هم ، مريم !

 ( امیر پیمان )

 

 

 

مصلوب دو چشمان ِترت خواهم ماند

بي بال ترين ، بال و پرت خواهم ماند

اي بوسه ي تو مرگِ تماميت من

سقراط غزل نوش لبت خواهم ماند

 

 

 

 

 

از لال ترين لال ها لال ترم

از هر چه اسير بي پر و بال ترم

هر لحظه بدون او هزاران سال است

اي نوح ! من از تو هم كهنسال ترم

( ميلاد عرفان پور )

 

 

 

من قرعه به نامم از ازل افتاده

یک مرد همیشه در هچل افتاده

در بازی عشق تو گرفتار شدم

مثل مگسی که در عسل افتاده

( جليل صفربيگي )  

 

 

 

شهري است شلوغ با هياهويي چند

بازار سياه وچشم و ابرويي چند

هر گوشه ي اين شهر بساطي پهن است

اي عشق دل شكسته كيلويي چند ؟

( جليل صفربيگي )  

 

 

زیبایی تو خواب مرا ریخت به هم

آرامش مرداب مرا ریخت به هم

زیبا تر از آنی که تحمل بکنم

زیبایی ات اعصاب مرا ریخت به هم

( جليل صفربيگي )  

 

 

هی پیچ زدم طناب را در مشتم

هی شعر پرید از سرانگشتم

هر چندکلنجار ... نه !بی فایده بود

دیروز غروب من خودم را کشتم

( جليل صفربيگي )  

 

 

 

دلم گرفته ....

 

دلم گرفته از اين روزها دلم تنگ است

ميان ما و رسيدن ، هزار فرسنگ است

 

مرا گشايش چندين دريچه کافی نيست

هزار عرصه برای پريدنم تنگ است

 

اسير خاکم و پرواز سرنوشتم بود

فرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است

 

چگونه سر کند اينجا ترانه خود را

دلی که با تپش عشق او هماهنگ است؟

 

هزار چشمه فرياد در دلم جوشيد

چگونه راه بجويد که روبه رو سنگ است؟

 

مرا به زاويه باغ عشق مهمان کن

در اين هزاره فقط عشق پاک و بی رنگ است...

 

( زنده ياد سلمان هراتی )

 

 

این بار چشمهای شما حرف می زنند ....

 

پس ایستاده ای خبرم را بیاورند

جسمم که نیست، بلکه سرم را بیاورند

 

در ایستگاه منتظری تا مسافران

آن کفش های دربه درم را بیاورند

 

توی شناسنامه ی تو مانده نیمه ام

شاید که نیمه ی دگرم را بیاورند

 

شاید که در کتاب تو قائم مقامها

منشور چشمهای ترم را بیاورند

 

این بار چشمهای شما حرف می زنند

تا شعرهای کور و کرم را بیاورند

 

من مدتی است از نت پرواز ها پرم

کاری کنید بال و پرم را بیاورند

 

نه ! ... این منم : شبیه به دی ماه یک درخت

گنجشکها فقط تبرم را بیاورند

 

بیهوده دل مبند که اصلا قرار نیست

نام و نشان مختصرم را بیاورند

 

شش سین بچین به سفره ی عیدت ، دعا بکن

  همراه این بهار سرم را بیاورند !

  

( محمد بیریای گیلانی )

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 
 
آمارهاى زير وضعيت کره زمين را در پايان سال 2006 نشان می‌دهند. آمارهايى که حتماً براى شما هم جالب هستند:
 
جمعيت
57 ٪ آسيايي
21 ٪ اروپايى
14 ٪ آمريکايى (شمالى و جنوبي)
8 ٪ آفريقايى
جنسيت
52 ٪ زن
48 ٪ مرد
مردم‌شناسى
٧٠ ٪ رنگين پوست
٣٠ ٪ قفقازى ريخت
در آمد
6٪ مردم صاحب 59 ٪ از تمام ثروت جهان هستند و همگى آن‌ها نيز آمريکايى هستند.

شرايط زندگى
80 ٪ در شرايط بدى زندگى می‌کنند

تحصيلات
70 ٪ بی‌سواد و کم‌سواد (تحصيل نکرده)
1 ٪ (تنها ١ ٪) با تحصيلات دانشگاهى

تغذيه
٥٠ ٪ دچار سوء تغذيه

زاد و ولد
١ ٪ در حال مرگ 
٢ ٪ در حال متولد شدن

کامپيوتر
١ ٪ داراى کامپيوتر 

وقتى از اين منظر به دنيا نگاه کنيد در می‌يابيد که ما واقعاً به همبستگى، درک متقابل، شکيبائى و آموزش، نياز جدّى داريم.

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستيد، قدر سلامتى خود را بدانيد زيرا يک ميليون نفر تا يک هفته ديگر زنده نخواهند بود.
اگر تاکنون از آسيب‌هاى جنگ،
تنهايى در سلول زندان، عذاب شکنجه،
يا گرسنگى در امان بوده‌ايد،
وضعيت شما از وضعيت ٥٠٠ ميليون نفر در دنيا بهتر است.
اگر می‌توانيد بدون ترس از زندانى شدن يا مرگ، وارد محل عبادات خود مانند مسجد يا کليسا شويد، وضع شما از ٣ ميليون نفر در دنيا بهتر است.
اگر در يخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،
اگر کفش و لباس داريد،
اگر تختخواب و سرپناهى داريد،
در اين صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستيد.
اگر در بانکى حساب داريد، و اگر در جيب‌تان پول داريد،

اگر شما اين نوشته را می‌خوانيد، از سه خوشبختى بهره‌مند هستيد:
1- يک کسى به فکر شما بوده است.
2- شما به ٢٠٠ ميليون نفرى که قادر به خواندن نيستند تعلّق نداريد.
3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنيا هستيد که کامپيوتر دارند.
حال كه اينها را مي دانيد:
  • طورى کار کنيد که انگار نيازى به پول نداريد،
    • طورى عشق بورزيد که انگار هرگز آرزده خاطر نشده‌ايد،
  • طورى برقصيد که انگار هيچکس شما را نمی‌بيند،
  • طورى آواز بخوانيد که انگار هيچکس صداى شما را نمی‌شنود،
  • و بالاخره طورى زندگى کنيد که انگار زمين، بهشت است
شما به ٨٪ مردم دنيا که چنين شرايطى دارند تعلّق داريد.  
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 
ن : امروز جوابم را یافتم

به خدا اشتباه از ماست

از همه ما

از ما که اشتباهی سر راه یکدیگر قرار میگیریم

اشتباه می کنیم آن لحظه که به خودمان می گوییم« آهان خودش است »و به خود میبالیم

اشتباه می کنیم وقتی خودخواهی را عشق ترجمه می کنیم

اشتباه می کنیم وقتی« خودم» را «ما» می پنداریم

اشتباه می کنیم وقتی اعتمادش را حماقتش می دانیم

اشتباه میکنیم وقتی سکوتش را دلیل پاکی اش می دانیم

اشتباه می کنیم وقتی علاقه را تملک می پنداریم

اشتباه می کنیم وقتی خودمان را بی عیب و مقصر را دیگری می دانیم

اشتباه از ماست که بدون اندیشه تحلیل می کنیم ، جواب می دهیم

بعد قهقهه می زنیم و حال می کنیم با این همه حاضر جوابی مان

اشتباه می کنیم که با عجله همه حرفهای او را با دلخواه خود تفسیر می کنیم

و بلد نیستیم موضع او را هم یک بار تجربه کنیم

اشتباه می کنیم که هنوز یاد نگرفته ایم دروغ را توجیه نکنیم

اشتباه می کنیم که این همه اشتباه می کنیم و به روی مبارکمان نمی آوریم

بد نیست که باور کنیم

اشتباه از ماست که کلا به قول رفیقمان از اساس اشتباهی هستیم

ولی رویمان کم نمی شود و

باز اشتباه می کنیم!

 الان هم چند تا شعر براتون می نویسم تا حالشو ببرین همین الان گفته باشم هیچ کدوم از شعرهایی که توی این وبلاگ می بینین مال من نیست :

 

...و عاشق ترين مرد اين جاده ام

ببين نازنين ، روستا زاده ام

 

صدايت سپيد و صدايم سياه

سلامي ببخشا كه افتاده ام

 

تو خورشيد و من چون درخت بلوط

و من شانه ام را به تو داده ام

 

بيا تا بنوشيم هم را چو مي

بغل باز كن من كه آماده ام

 

همين چشم بر هم زدن مال ماست

بمان پيش من آهوي ماده ام

 

چه پنهان كنم دوست دارم تو را

و خوش قلب ،ها ، روستا زاده ام

 

تو چون ماهي رود خانه ولي

من اينجا روي ماسه افتا ده ام

 

وفا از دو چشم تو پرواز كرد

چقدر آااااااه ، من آدمي ساده ام

 

محمدحسن داوديان-خراسان رضوي

 


 

آتش

 

نشسته بودم در دل آتش

به خیال گلستانی که وعده کرده بودی

.

.

.

خاکسترم را ببین!

یادم رفته بود

من از نسل ابراهیم نیستم!

 

 


 

 من کاه بودم

و تو سنگ آتش زنه

دستانت را بر هم کوبیدی

و

.

.

.

آیا کشف اتش به این قیمت می ارزید؟

 

مرحوم حسین پناهی


 

تو : عقربی که در قمرم راه می رود
تو : دشنه ای که در جگرم راه می رود

گیسو رها نکن به سراغم نیا بد است
دیوانه ای درون سرم راه می رود

این روزها زمین و زمان خانه های شهر
من ایستاده دور و برم راه می رود

می بینمت به خواب و عجیب است در پی ات
هر شب دو پای در به درم راه می رود

می خواستم که گل بخرم دیدمت به راه
اصلا گلی که من بخرم راه می رود

این فکر پیر توی سرم هی عصا زنان
«شاید که از تو دل ببرم» راه می رود

من بمب خنده عقب افتاده ها شدم
دیوانه ای درون سرم راه می رود

 


 

اين روزها حال و هواي ديگري دارم
از زندگي برداشتهاي بهتري دارم

در اين كه بهتر مي شوم شكي نكن…هر چند
يك مرد غير عادي ام : جن و پري دارم !

من دكترم يا شاعرم …چيز مهمي نيست
تو فرض كن در كوچه تان آهنگري دارم !

صد سال پيش از اين تو در اين كوچه رقصيدي
امروز من آهنگ رقص بندري دارم

دار و ندارم اين دو خط شعر است… مي بيني ؟!
اما به نرخ روز ، چشمت را خريدارم !

ديروز دزديدم سرم را … جراتم كم بود !
امروز اما جراتِ كلّه خَري دارم !

من با خدا مشكل ندارم… اينكه مي سوزم -
- مجرم تويي ! … توي جهنم دلبري دارم !
ديگر دم از تلخي نزن ، شيرين زباني كن !
گفتم كه من برنامه هاي بهتري دارم !

 

 


 

نه بانو ! نگو عشق ، شر مي شوند
همين مردم خوب ، خر مي شوند !!

همين ها كه از عشق دم مي زنند
براي شما دردسر مي شوند !

نه محصول عشقند اين مردمان
هوس مي كنند و پدر مي شوند !

هنوزم براي شما وقت هست
نجنبيد از اين پست تر مي شوند

كجا سيب روييده ؟! اين دانه ها
پس از كاشت فورا تبر مي شوند !

نگوئيد حوا گناهي نداشت !
بگوئيد ، آدم مگر مي شوند ؟!

هواي بدي مي شود ، نپّريد !
ملائك در اين باد ، پر مي شوند !


نه بانو! نگو عشق ! شر مي شوند !
نه بانو ! نگو ! دردسر مي شوند …!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 
دلـم تنگ اسـت می دانـی ستاره                       برایم قصه می خوانی ستاره

نمی دانی چه حالی دارد  عاشق                       شب سر  در  گریبانی ستاره

اگـر چـه دیــده ام  امـا  نـبـیـنـی                           شـی رنگ پـریشانـی ستاره

نخستین شرط عاشق بودن این است                  نـترسی از پشیـمانی ستاره

 شنیدم پیچکی با لاله می گفت  :                      که تو هم کیش بارانی ستاره

بگـو  بـاران  نـمـی بـارد  خـدایــا                         چه شد رسم مسلمانی ستاره 

 تمام  دلخوشی  باغ  این  بود                           که پیش ما تو می مانی ستاره

بیـا  تا  مـا  پـی  پـرواز  بـاشـیم                           در  این  اوضاع  بحرانی ستاره

 


راستش بعضی وقتا که خیلی دلم می گیره به دکتر شریعتی پناه می برم آخه حرفای قشنگی می زنه که آدمو به تفکر وا میداره این پوستر رو هم به یاد دکتر شریعتی گذاشتم خدایش بیامرزاد.

 

دنیا را بد ساختند

کسی را که دوست داری دوستت ندارد

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آیین زندگی به هم نمی رسند

و این رنج است

زندگی یعنی این !

(دکتر شریعتی)

 

 


 

 

خبر چون سیل دنیا را گرفته

که دارا رفته سارا را گرفته   

خودم را دار خواهم زد یقینا

دلم تصمیم کبری را گرفته  

 (جلیل صفربیگی)

 


 

اگر به خانه ی من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیاور
ویک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.
 
(فروغ فرخزاد)
 

  

 

ای کاش که درد و داغ می آوردی

 یک پنجره رو به باغ می آوردی

 وقتی که به دیدن دلم می آیی

 ای کاش کمی چراغ می آوردی

(جلیل صفربیگی)

 


                                                    

 

يك بار ديگر خواستم اينجا بيايي

دعوا كني، فحشم دهي... اما بيايي!

من را بگو، خيسم ولي از اول صبح

چتر خودم را بسته بودم تا بيايي

هي چتر من! شايد تو هم فهميده باشي

بي مصرفي روزي كه بي سارا بيايي

سارا ! نمی دانی در این باران چه عشقیست

وقتی « ولیعصر» را بالا بیایی

وقتي كه زير پاي آدم، قالي برگ

سر مي خورد اما تو سربالا بيايي

فكر كسي كه دوست داري با تو باشد

اما خودت آن تكه را تنها بيايي

حتی كسي دیگر جلودارت نباشد

وقتي بخواهي بين ماشينها بيايي

سارا! دو ماه پيش يادت هست؟!... با من

مي خواستي تا آخر دنيا بيايي

تا آخر دنيا نمي خواهم، همين جا

اصلا همین جا می نشینم تا بیایی

 


 


هر کجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.

پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.

رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.

روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذایقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ

 

 

بنویس که عشق آخرم باران است

این چتر همیشه بر سرم باران است

بـگـذار   کـه  پـاک  آبـرویـم   بـرود

بنویس که دوست دخترم باران است

(جلیل صفربیگی)

 

 

 


 

 دهقان ریل های نگاهت شدم ولی          چشمت ندید آتش جانم قطار من

 

 

      


 

قطار به حرکتت ادامه بده

اینجا نه کوه توان ریزش دارد

نه ریزعلی پیراهن اضافه...

 

 


 

 

می روم چون سایه ای تنها  نمی دانم کجا       خویش را گم کرده ام اما نمیدانم کجا

 

 


 

تو به من خنديدي!

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه ي همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالهاست

در گوش من آرام آرام..

خش خش گام تو تكرار كنان

ميدهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت؟..

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

*****

خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی ؟ اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آن که دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دوتا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق!هق! تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که … نه! نفرین نمی کنم …که مباد

به او _ که عاشق او بوده ام _ زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم بپرد

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 

****

 

 

 


 

سه حرف قشنگ -اولین حرف ها-

که عشق است و زیبا ترین حرف ها

 

به شوق نگاهت غزل پا گرفت

به ذوق تو شد دستچین حرف ها

 

تو گفتی از این حرف ها بگذریم

و خامت شدم با همین حرف ها

 

دوباره جنون بود و آن کارها

که خواندی به گوشم از این حرف ها

 

به پایان رسیدیم و بیچاره من!

که می ترسم از آخرین حرف ها

 

*****

 

 


 

 

قرار بود فقط بی قرار من باشی

و روزهای مبادا کنار من باشی.

قرار بود که مهتاب من شوی نه فقط

شبی ستاره ی دنباله دار من باشی.

که هر ستاره ی دنباله دار رفتنی است

خیال می کردم ماندگار من باشی.

سر قرار نبودی خمار برگشتم

قرار بود که چشم انتظار من باشی.

تو دستهای خودت را به دستهای کسی...

بدون اینکه کمی شرمسار من باشی!

بهار رفت و تو رفتی من و خزان ماندیم

قرار بود بمانی بهار من باشی.

چرا مرا به امان خدا رها کردی ؟

به جای اینکه خداوندگار من باشی

 


 

 

مردي كه رو به روي تو سيگار مي‎كشد

بين من و خيال تو ديوار مي‎كشد

با دست راستش قلمي در مي‏آورد

ما را به روي كاغذ “آچار” مي‎كشد

عكس تو را شبيه به تو : خوب خوب خوب

عكس مرا قشنگ “به ناچار” مي‎كشد

باغي پر از بهار، پر از گل، پر از درخت

با ميوه‎هاي رنگي بسيار مي‎كشد

در دست من دو نيمه ی سيب شبيه هم

در دست … نه، كنار تو يك مار مي‎كشد

تو سيب را گرفته‎اي و گاز مي‏زني!

يك رعد ناگهاني و رگبار مي‎كشد

از باغ سبز، من وَ تو را پاك مي‎كند

با رنگهاي تيره شبي تار مي‎كشد

و يك زمين خشك و بدون علف سپس

ما را در آستانه ی يك غار مي‏كشد!

چندين هزار سال پس از آن كنارمان

چندين هزار آدم بي كار مي‏كشد!

يك نيمه سيب سرخ كه در دست من هنوز. ..

در دست تو دو گل، نه، دو تا خار مي‎كشد

مي‎خواهد عاشقت نشوم تا خودش فقط …!

مي‎خواهد عاشقت نشوم ! جار مي كشد!

تو سيب را گرفته‎اي و گاز مي‎زني

آن مرد رو به روي تو سيگار مي‎كشد

 

*****

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

دلم از زندگی سیر است دیگر

و این دنیا نفس گیر است دیگر

کسی این جا هوای مرگ دارد

برای آمدن دیر است دیگر

(میلاد عرفان پور)

 

 


 

شاید من و تو به هم نباید برسیم

تا نوبت ما به هم سر آید برسیم

روزی من و تو به هم...خدا می داند

شاید

شاید

شاید

برسیم!

 (جلیل صفربیگی)

 

 

 


 

حتی سكـوت آیـنـه لالـم نمی كند ...!

 

 

دیگــر بهار هم  ســر حالم نمی كند

چیزی شبـیــه گریه زلالم نمی كند

پاییز زرد هم كه خجــالت نمیكشد

رحمی به باغ رو به زوالــم نمی كند

آه ای خدا مرا به كبوتر شدن چه كار؟!

وقتی كه سنگ،رحم به بالم نمی كند

مبهوت مانده ام كه چرا چشمهای شب

دیگر اسـیر خواب و خیالم نمی كند...

این اولین شب است كه بوی خیال تو

درگــــیرِ فكـرهایِ محـالم نمی كند !

حالا كه روزگار قشنــــگ و مدرنتـان

جز انفـعـــال شـامل حالـم نمی كند ،

باید به دستـهای مسلّح نشان دهم

حتی سكـوت آیـنـه لالـم نمی كند !

 


 
 
امسال هم تجدید چشمان تو هستم...


یک شاخه رز یک شعر یک لیوان چایی
آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی
از بس که بعد از ظهر ها فکر تو بودم
حالا شدم یک مرد مالیخولیایی!
ای کاش می شد آخرش مال تو باشم
مثل تمام فیلمهای سینمایی
یک روز من را می کشی با چشمهایت
دنیا پر است از این رمانهای جنایی!
بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد
مثل روپوش بچه های ابتدایی
بی تو تمام فصلها فصل خزانند
دلگیر و خسته ، رنگ زرد کهربایی
تنها دلیل خلق دنیایی ، گمانم
تنها دلیل عاشقی ِ ایلیایی
با یک نظر ، بانو دل از دستم ربودی
دزدِ دلی ! .. نه نه ببخشا .. دل ربایی
امسال هم تجدید چشمان تو هستم
می بینمت در امتحانات نهایی
می بینمت ؟ اما نه مدتهاست مانده است
یک شاخه رز،یک شعر یک، لیوان چایی

(رضاعزیزی)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

حرف هاي ما هنوز ناتمام...

تا نگاه مي کني:

وقت رفتن است

باز هم همان حکايت هميشگي!

پيش از آنکه با خبر شوي

لحضه ي عزيمت تو ناگزير مي شود.

آي... 

اي دريغ و حسرت هميشگي!

ناگهان چه قدر زود دير مي شود!

...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

 خدايا لااقل زيبا بميرم...

 

                                       تمام روز مادر فكر ميكرد...

                                      كه من دنيا بيايم يا بميرم

                                     وسقطم كرد مثل شعرهايم

                                    دلش ميخواست تادرجا بميرم

                                    از اول سرنوشت من همين بود

                                    كه در دستان يك ماما بميرم

                                    به لحن بچه ها ميگويم اينكه :

                                    دلم ميخواست تا ده تا بميرم.

                                    همه گفتند جوجه اردك زشت

                                    خدايا لااقل زيبا بميرم...!

 

                                     

 


 

سردیم اگرچه دم به دم می سوزیم

مرگیـم  اگـر حیـات  می آمـوزیم

تاریخ ورق ورق به ما می گوید :

ما روز به روز بدتر از دیروزیم

(میلاد عرفان پور)

 

 

 


 

آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکست...


آواز عاشقانه ی ما در در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا»‌به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست

(زنده یاد قیصر امین پور)

 

 


 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

یک عمر فقط فاصله سازی کردند

خط های  عمود  را موازی کردند

از  روی  سیاه  جاده ها  فهمیدم

با  زندگی  من و تو  بازی کردند

 

 

 


 

با بال و پرت نگو که ماندن ننگ است

فریاد نزن که آسمان خوش رنگ است

بـرگرد  پـرنده  دل  به  پـرواز  نـبند

این جا دل یک قفس برایت تنگ است

 

 

 


 

ای خالق لحظه های بدرود ، کلاغ

هیزم کش بین آتش و دود ، کلاغ

هی فاصله خواستی میان من و او

این علت رو سیاهیت بود ، کلاغ

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

در ذهـن  نیـآفرینمت  می میرم

از شاخه اگر نچینمت می میرم

ای عادت چشم های بی حوصله ام

یک روز اگر نبینمت می میرم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

بازهم مثل همیشه دیر کرده یک نفر               جاده های خسته را دلگیر کرده یک نفر...

 

*** 

در حنجره‌ام شور صدا نیست رفیق
یک لحظه دلم ز غم جدا نیست رفیق
بگذار که قصه را به پایان ببرم
آخر غم من یکی دو تا نیست رفیق...

 

 

 


 

چون  جادّه  به  زخم  رفتن  آراست  مرا

یک سینه طپش،نفس نفس کاست مرا

این  بـود  تـمام  مـاجرای  مـن  و  او :

می خواستمش ولی نمی خواست مرا...

 

 


 

شد کوچه به کوچه جستجو ،عاشق او
شد با شب و گریه روبرو ، عاشق او
پایان  حکایـتم  شنیـدن  دارد :
من عاشق او بودم و... او ...عاشق او ...

 

 


 

در عشق  اگر  عذاب  دنیا بکشی
با اشک به دیده طرح دریا بکشی
تا خلوت من هزار غربت باقی‌ست
تنها نشدی که درد تنها بکشی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

 

یک دشت پر از نرگس و میخک داری

بر بام نگاه خوبش لک لک داری

می ترسم از این که پا گذارم به دلت

در مزرعه ی دلت مترسک داری

(میلاد عرفان پور)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

من سر به تنم زیاد بود از اول

شالوده ام از تضاد بود از اول

ابعاد مرا عشق به هم ریخته بود

روحم به تنم گشاد بود از اول

(جلیل صفربیگی)

 

 

 


 

چون آینه ای و با من انگار کجی

دور از منی و هنوز هم روی لجی

چندی است که ورد شب و روزم این است:

ای عشق بیا اَجی مَجی لاتَرجی

(جلیل صفربیگی)

 

 


 

انگار که زیر و رو شدم بعد از تو

در چاه خودم فرو شدم بعد از تو

از بس به دلم دروغ گفتم بانو

چوپان دروغ گو شدم بعد از تو

(جلیل صفربیگی)

 

 


 

دنیای قشنگ کودکی گولم زد

بی تجربگی و کوچکی گولم زد

می خواستم انسان بزرگی بشوم

یک بستنی عروسکی گولم زد

(وحید امیری)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

 

امروز که آیینه جوابش سنگ است

در ذهن زمانه عاشقی هم ننگ است

هر کس که نداند تو خودت می دانی

آقا به خدا دلم برایت تنگ است

(میلاد عرفان پور) 

 


 

از مزرعه های کوچک بعضی ها

برچیده شود مترسک بعضی ها

آقا خودمانیم چه کیفی دارد

وقتی بزنی به برجک بعضی ها

 


 

 

هر چند که خسته ایم از این حال ، نیا

شرمنده اگر ندارد اشکال ، نیا

ما خط تمام نامه هامان کوفی است

آقای گلم زبان من لال ، نیا

 


  

اما تو جدي مي رسي از راه ...

 

غم مي دواند عقربك ها را ، آرامش ساعت به هم خوردَه است

كو لحظه ي سبزي كه مي آيي ، آْن لحظه كه غيبت به هم خورده است

 

روزي گران بودند عاشق هات ، بازار ها از نامشان پر بود

امروز اما در نبود تو ، بدجور اين قيمت به هم خورده است

 

ايوب بودم سال ها بي تو ، طاقت مي آوردم شتابم را

اما نمي دانم چرا حالا  ، آن صبر و آن طاقت به هم خورده است

 

من با تو پيمان بسته بودم تا ، يك جمعه ي نزديك برگردي

هر كس نداند فكر خواهد كرد ، امروز آن صحبت به هم خورده است

 

دنيا فقط يك شوخي تلح است ، وقتي كه جاي تو در آن خاليست

اما تو جدي مي رسي از راه ، روزي كه جديت به هم خورده است

 

معلول ، چشمانِ به در مانده است ، علت تويي كه باز مي گردي

اين گونه با يك لحظه تأخيرت ،قانون علّيت به هم خورده است

(میلاد عرفان پور)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

کسی که مثل هیچ کس نیست ...


من خواب ديده ام كه كسي مي آيد
من خواب يك ستاره ي قرمز ديده ام
و پلك چشمم هي مي پرد
و كفشهايم هي جفت مي شوند
و كور شوم
اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستاره ي قرمز را
وقتي كه خواب نبودم ديده ام
كسي مي آيد
كسي مي آيد
كسي ديگر
كسي بهتر
كسي كه مثل هيچ كس نيست
مثل پدرنيست
مثل انسي نيست
مثل يحيي نيست
مثل مادر نيست
و مثل آن كسي ست كه بايد باشد
و قدش از درختهاي خانه ي معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سيد جواد هم كه رفته است
و رخت پاسباني پوشيده است نمي ترسد
و از خود خود سيد جواد هم كه تمام اتاقهاي منزل ما مال اوست نمي ترسد
و اسمش آن چنان كه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدايش مي كند
يا قاضي القضات است
يا حاجت الحاجات است
و مي تواند
تمام حرفهاي سخت كتاب كلاس سوم را
با چشم هاي بسته بخواند
و مي تواند حتي هزار را بي آنكه كم بياورد
از روي بيست ميليون بردارد
ومي تواند از مغازه ي سيد جواد
هر چه قدر جنس كه لازم دارد نسيه بگيرد
و ميتواند كاري كند كه لامپ الله
-كه سبز بود مثل صبح سحر سبز بود-
دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشني خوبست
چه قدر روشني خوبست
و من چه قدر دلم مي خواهد
كه يحيي
يك چارچرخه داشته باشد
و يك چراغ زنبوري
و من چه قدر دلم مي خواهد
كه روي چارچرخه ي يحيي ميان هندوانه ها و خربزه ها بنشينم
و دور ميدان محمديه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور ميدان چرخيدن خوبست
چه قدر روي پشت بام خوابيدن خوبست
چه قدر باغ ملي رفتن خوبست
چه قدر مزه ي پپسي خوبست
چه قدر سينماي فردين خوبست
و من چه قدر از همه ي چيزهاي خوب خوشم مي آيد
و من چه قدر دلم مي خواهد
كه گيس دختر سيد جواد را بكشم
چرا من اين همه كوچك هستم
كه در خيابانها گم مي شوم
چرا پدر كه اين همه كوچك نيست
و در خيابانها هم گم نمي شود
كاري نمي كند كه آن كسي كه بخواب من آمده ست

 روز آمدنش را جلو بياندازد
و مردم محله كشتارگاه كه خاك باغچه هاشان هم خوني ست
و آب حوض هاشان هم خوني ست
و تخت كفش هاشان هم خوني ست
چرا كاري نمي كنند
چرا كاري نمي كنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط بايد
در خواب ، خواب ببيند
من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
كسي مي آيد
كسي مي آيد
كسي كه در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در صدايش با ماست
كسي كه آمدنش را نمي شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
كسي كه زير درختهاي كهنه ي يحيي بچه كرده است
و روز به روز بزرگ مي شود
كسي از باران از صداي شر شر باران
از ميان پچ و پچ گلهاي اطلسي
كسي از آسمان توپخانه در شب آتش بازي مي آيد
و سفره را مي اندازد
و نان را قسمت مي كند
و پپسي را قسمت مي كند
و باغ ملي را قسمت مي كند
و شربت سياه سرفه را قسمت مي كند
و روز اسم نويسي را قسمت مي كند
و نمره مريضخانه را قسمت مي كند
و چكمه هاي لاستيكي را قسمت مي كند
و سينماي فردين را قسمت مي كند
درخت هاي دختر سيد جواد را قسمت مي كند
و هر چه را كه باد كرده باشد قسمت مي كند
و سهم ما را هم مي دهد
من خواب ديده ام... 

 

اما حالا باید بگم :

 

چه انتظار عجیبی نشسته در دل ما

                                          همیشه منتظریم و کسی نمی آید ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان | 

بايد کمک کني کمرم را شکسته اند

بالم نمي دهند پرم را شکسته اند

نه راه پيش مانده برايم نه راه پس

پلهاي امن پشت سرم را شکسته اند

هم ريشه هاي پير مرا خشک کرده اند

هم شاخ هاي تازه ترم را شکسته اند

حتي مرا نشان خودم هم نمي دهند

آيينه هاي دوروبرم را شکسته اند

گلهاي قاصدک خبرم را نمي برند

پاي هميشه در سفرم را شکسته اند

حالا تو نيستي و دهانهاي هرزه گو

با سنگ حرف مفت سرم را شکسته اند

(مهدی فرجی)

 

 

 

 يعني تو هم تنها ... ؟!

 

تنهايي ام را مي برم با خود ، تا در خيابان ها بچرخانم  

از من تو را مي خواهد و از تو ، تنها برايش شعر مي خوانم

 

حتي نمي دانم نشانت را ، تا لا اقل از دور مي ديدت  

حتي نمي دانم چرا رفتي ، تا ذره اي او را بفهمانم

 

برگرد و برگردان به من - لطفا - شيريني مخصوص شعرم را 

برگرد و برگردان ورق ها ر ا ، در ني ني چشمت برقصانم

 

تقويم روي ميز مي داند ، هر سيصد و شصت ... تا همين برگه  

هي برف مي بارد به جاي تو، هي بي تو کش دارد زمستانم

 

تنهايي ام را مي برم هر روز ... با خود پسش مي آورم دلتنگ 

او را چه مدت ؟تا چه تاريخي ؟ بايد به دور خود بچرخانم

 

پا بر زمين مي کوبد و دارد ، حال مرا بد جور مي گيرد 

يعني تو هم حالا همين جوري ؟! يعني تو هم تنها ... ؟! نمي دانم

 

    

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساسان |